تبليغاتX
ماه شکلاتی

دوشنبه بیست و دوم تیر 1388

زمان میگذرد . . .

 

. . . رنج را نقش کردم             تا باورم کنند که زنده ام ،

سنگینی بار زندگی را حمل کردم            تا دوستم بدارند ،

وبلاخره راز عشق را تجربه کردم . . .

 

با تو رنگ کردم خانه ی تنهایی دلم را . .

 تا رنج نفس کشیدن را معنای تازه ایی بخشم .

وحال می بینم : آن همه آبادی و خوشبختی که با رنج به دست آوردمش

در گرد بادی تلخ و سرد ویران شد . . .

درهمان روزهای سرد و بارانی تنها شدم و پائیز بی خش خش گامهای نازنینت سپری شد .

و من منتظر زمستان یخ کرده ماندم ،

که شاید بیایی با مشتی از برف ، تا من از سر انگشتانت بوسه بچینم .

نیامدی و زمستان سرد را دوام آوردم به هوای بهاری نو .

بهار هم سپری شد بی شکوفه ی لبخندی از تو . . .

و حال تابستان آمده بی عطش جرعه ایی عشق ..........

بی حضورت زندگی همچون شراب تازه اییست که هوش را نمی برد به کام خویش .

همچون کالبدی هستم بی روح که در ته جاده ی بی انتها و رویایی نگاه تو منتظر نشسته ام .

تا آنجا که به یاد دارم تو همیشه از آن من بودی . . .

زمان میگذرد و تو هنوز هم از آن من هستی وبر قله ی قلبم حکمرانی می کنی .

به اشکهایم قسم : هیچ چیز به جز جاودانگی عشقت به من نیرو نمی دهد .

ومن باز منتظرت می مانم نه همه ی فصل ها که تا ابد . . .

چشمانت را ببند ماه نازنین من :

من برایت لالایی می گویم و برای خوشبختی ات دعا می کنم .

من برای رسیدن به دستانت تب می کنم .

و برای دیدن خنده هایت پرپر می شوم .

و برای بوسه ها یت می میرم .

شبها در خواب ، روی پرهای خیال و به دور از تردید پی تو می گردم .

و گاهی حس می کنم این بازی زندگی فریبی بیش نیست .

کاش می توانستم از این همه هیاهو بگذرم ، از این خیابانهای شلوغ عبور کنم .

می خواهم آخرین سهم چشمان منتظرم پرواز باشد ،

آن روز که از تمام آرزوها ، امیدها و پنجره ها بگذرم ؛

بی شک بالهایم پروازی ابدی را تجربه خواهد کرد .

و چه خوب گفت فروغ : همیشه پیش از آنی که فکر کنی ، اتفاق می افتد .

زمان میگذرد و ساعت می خواند :

                                  تیک تاک     تیک تاک

سخت قلب زمانه میزند و به بیداریمان می خواند ، به عشق ورزیدن .

                                    تیک تاک    تیک تاک

اما هنوز خوابیم . . .

 

و من درخواب رویایی چشمانت تا ابد خواهم مرد نازنین ترین .

 

                           **************

نوشته شده توسط مهسا در 15:48 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

آغاز فصل دیگری در من

 

کنار تقویم خاطراتم نشسته ام وبه گذشته هایم

می نگرم . . .

آهی می کشم و بی اختیار اشکهای گرمم راکه روی

گونه های سردم میلغزند حس می کنم .

در گذشته ها که قدم می گذارم سرشار می شوم

از حس خوب داشتنت . . .

ودلم می خواهد بی بهانه بنویسم . . .

هر چند که اینجا برای از تو نوشتن کم می آید .

همیشه از تو می نویسم واز لحظه های با تو بودن .

اما اینبار نمی دانم از روزهای شیرین با تو بودن بنویسم

 که همچون باغ های بهاری بود گرم از حضور تو . . .

یا از روزهای تلخ بی تو بودن که به بیابانی می ماند

 سرد و زمستانی . . .

دلم می خواهد از فاصله ها یی بگویم که هیچ گاه

 نشناختمشان و کم کم در عین ناباوریهایم به عمق کلمه ی

فاصله پی می برم .

گاه می نشینم و با خود به معجزه فکر می کنم ؛

که کاش معجزه ایی شود و من و تو دوباره ما شویم . . .

خنده ام می گیرد از اینگونه امیدها . . . 

 و می دانم که نمی شود .

می دانم که دیگر نباید معجزه را هم باور داشته باشم .

اما با تمام ناباوریها می خواهم باور کنم که تمام آن

خوش باوریها یک شبه به پایان نرسیده اند .

خسته ام و حتی دیگر بالهای خیالم توان آن ندارند که

از هوایت گذر کنند عزیز.

گاهی تو را عمیق در کنار خود حس می کنم و بعد از مدت

کوتاهی بیدار می شوم و

می بینم که دل خوشی ها در خواب هم حتی کم اند . . .

بی حضورت بهار شعرهایم دیگر گل ندارند و همچون زمستان

سرد است و بی شکوفه .

گاهی آنقدر در لحظه های با تو بودن غرق می شوم که میل

بیرون آمدن ندارم

و در پیچ و خم رویاهایم پرسه میزنم . . .

 گاهی عاطل و باطل می نشینم و

خیال بافی ها می کنم . . .

گاهی اگر باران ببارد ، تنها با یادت باران تماشا می کنم . . .

و گاهی شبها آرام تر از پلک تو را می بندم به این امید

 که شاید تو را در خواب ببینم .

و چه لذتی دارد این چنین در تو غرق شدن ها . . .

آنقدر این روزها دلم برایت تنگ می شود که دیگر وقتی

برای خود ندارم .

و آنقدر از حال خود بی خبر می شوم که حتی سلامهایم

 را دیگر جواب نمی دهم .

خسته ام از این تنهایی ها و نداشته هایت .

چگونه عمق خستگی هایم را شرح دهم نمی دانم ؛

کم نیستند تنهایی هایم ؛ برای خود عالمی دارند ؛

 فراتر از هر عالمی . . .

کاش می توانستم حداقل تنهایی امشبم را

با تو قسمت کنم . . .

کاش امشب مرا که از همیشه تنهاترم می دیدی !

می پرسی چگونه ؟

نمی دانم . . . شاید اگر کمی برای دیدن من دلت را دیده

 می کردی مرا می دیدی که چطور بی تو تنهایم .

چون خدا تنهایم نه از او تنهاتر . . .

 او در تنهایی خود تنهاست و من در ازدحام آدمها . . .

می دانی چه سخت است ؟

 تنهایی که نه ! با آن خو گرفته ام بی تو بودن را می گویم . .

فکرش مرا شکنجه می دهد و دیوانه می کند ؛

اما مگر شکنجه شدن چه اهمیتی دارد ،

 اگر عشق ورزیدن به تو درد و شکنجه است ؟

مهم این است که همیشه در رویاهایم هستی و تمام شبها

 به تو ختم می شوند .

من مجنون درد عشقی هستم که تو به من هدیه می کنی

و من مشتاقانه تن به این درد داده ام ،

بی منت طبیبی و یا حاجت و دوایی . . .

لحظه لحظه در تو غرق می شوم و در خود گم می گردم .

در تو که معنای تمام حرفهای معنی . . .

تو همان شعریی هستی که هیچ جا تو را نخوانده ام

و اگر روزی تو را کنار خود حس نکنم نمی دانم

چه بر سر من و شعرمن خواهد آمد.

من به ناگفته هایی می اندیشم که هرگز به تو نگفتم

 و هر لحظه خود آنها رامی شنوم .

چه حرفهای نا گفته ایی با تو داشتم ؛ نمی دانم چرا ؟

اما هرگاه با تو که باشم حرفهایم تمامی ندارند .

حتی شعرهایم همیشه در خود حرفهای نا گفته ایی دارد .

می دانی چرا ماه من ؟

چون تو تا همیشه در نگفته هایم هستی .

تو تنها معمای حل نشده ی دنیای منی که اگر

روزی از آنی که هستی پرده بر داری

 چه زیبا می شود دنیای من . . .

به راستی که یک یا هزار بار دیگر درعشق تو فنا شدن

چه اهمیتی دارد ؟

چون تو بلاخره مرا در خودت غرق خواهی کرد ،

حتی در رویاهایم . . .

و دانستن این که : من می توانم بدون داشتن جسمت هم

 تو را در تمامی لحظه هایم داشته باشم

مرا سیراب می کند .

دیگر باید به نداشتنهایت رنگ عادت بزنم و باور کنم

که تو در کنارم نیستی.

باید برای تمامی سئوال ها و  واژه هایم

پاسخی پیدا کنم ؟؟!!

باید همه را قانع کنم حتی این دل را ؛

 و من می دانم که اگر دل راضی شود به نداشتنت ؛

آغاز فصل دیگری خواهد بود در من . . .

آغاز فصل مردن من . . .

چون تو اولین فصل زندگی من شدی . . .

 و تقویم زندگیم به شوق داشتن توست که تکرار می شود

 هر سال . . .

پس بگو زیبای من : که چطور تقویم امسال را

بی تو ورق بزنم . . .

بی حضور تو کدامین فصل را آغاز کنم  ؟ ؟

 

                  ******************

 

نوشته شده توسط مهسا در 10:20 |  لینک ثابت   • 

شنبه شانزدهم آذر 1387

عاشقم عاشق

 

عاشقم

وچون همه ی عاشقان

پذیرای

           درد عشق !

 

آری از روزی که فهمیدم

" چرا باران می بارد ؟

چرا بهار می آید ؟

چرا ماه می تابد ؟

چرا انسان دوست می دارد ؟

وچرا من . . . . . . ؟ "

 

                   خود را پا به زنجیر

ودر سلول عشق یافتم ! . . .

 

عاشقم ، عاشق عشقی کهن و دریایی . . .

که مرا در گذشته ها جا نهاده ؛

و گمان نمی کنم دیگر به فرداها باز گردم . . .

 

نه . . . می خواهم گمگشته اش باشم و در گذشته ها بمانم .

 

عاشقم . . . عاشق چشمان معصومش

که در دلم غوغایی بر پا می کند

و آغوشش که قلبم را از تپیدن باز می دارد .

 

  ماه من : ای ماه نازنین من :

مرا در آغوش نگیر

خواهی سوخت از گرمای شعله های قلبم

که زبانه می کشد و آتش می زند بر جان و هستی ام .

افسوس . . . که بی تو این دل هرگز آرام نمی گیرد . . .

 

 

با دلی تنگ به پنجره نگاه می کنم و به باران پشت پنجره . . .

به قطراتش خیره می شوم ،

قطرات باران می شویند شیشه ی غبار گرفته ی دلم را

تا از ورای آن نظاره کنم

پرواز پاکترین موجودات عشق را ؛

حسرت بار به پرواز آنان می نگرم

چرا که خود پرواز نمی دانم . . . 

 

آه ه ه . . .  کاش مرا بالی بود

تا مرا می برد بدان جا

که عطر تن تو تمام وجودم را لبریز کند

بدان جایی که خورشید نگاهت به من جان تازه ایی بخشد ؛

جایی که دستانم وجود بی انتهای تو را در اعماق ثانیه ها درک کند

و تو را همراه همیشگی خود حس کند .

هر گاه  می بینم از دریچه ی سلول هایم

رنگهای به هم آمیخته ی عشق را ،

راستی عشق را چه رنگی بزنم ؟!

نمیدانم ، اما می کشم . . .

می کشم با رنگهای نا شناخته ی عشق

چهره ی تنهایی و عاشقم را . . .

                                        عاشقم عاشق . . . . . .

 

                      *********************

نوشته شده توسط مهسا در 12:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم مهر 1387

سکوت آدمی

 

سکوت ترک خورده ی کویر

 

می تواند : فریاد باران باشد

 

. . . و زندگی .

 

سکوت سبز درخت می تواند :

 

فریاد ترس باشد . . . و فرار .

 

. . . و سکوت شب می تواند :

 

انتظار صبح باشد و آفتاب . . .

 

 

اما سکوت آدمی چه  ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟

 

                              **************** 

نوشته شده توسط مهسا در 22:51 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم مهر 1387

پائیز آمده

 

. . . پائیز آمده و با تابش کم رنگ آفتابش ،

 گونه های سبزم را سرخ و نارنجی می کند .

. . . پائیز آمده و من با آهنگ تند بادهایش ،

 رقص کنان از شاخه های زندگی خواهم افتاد .

 بادها با هم می خوانند اپرای زندگی را . . .

 ابرها در هم می آمیزند . . .

 شاخه ها با هم می رقصند . . .

پرنده ها  در اوج  پر می کشند . . .

ومن . . .  دوباره خواهم روئید  و

 آرزوهایم موج در موج خواهد پیچید

 و شاید هم ، نه !! . . . خواهد خشکید .

ومن می نگرم در تنهایی غمگینم :

رقص شاخساران پائیز را . . .

و با زوزه های باد ، در برابر آخرین تپش های

قلب یک درخت ، تنها به یک چیز می اندیشم :

که دیر یا زود نوبت ما هم فرا می رسد  و

 مانند درختان پائیزی روزی ، لحظه ایی . . . . . .

 شاید باد ما را ببرد ای همیشه ز من جدا  . . .

 ای ماه افسونگر . . .

ای که بی تو تمامی فصل ها برایم پائیزیند . . .

شاید باد ما را با خود ببرد . . .

آه ه ه               پائیز  . . .  پائیز  . . .

 پائیز آمده و ابرهای سیه پوش ،

با اشکهای خود خواهند شست این تن خسته را  و

به خاک خواهند سپرد . . .

آری پائیز آمده  . . . . . .

پائیز آمده و با همه ی زیبایی هایش ،

ترانه های عاشقانه را سر خواهد داد .

و دوباره امید رستنها آغاز می گردد .

پائیز آمده  . . .

 و من با سقوط هر برگ ، دگر بار و دگر بار می میرم . . .

می میرم تا زنده شوم ، تازه تر شوم   . . . . . .

 

                      *********************

 

نوشته شده توسط مهسا در 8:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم شهریور 1387

یاد تو

 

 

مگسی را کشتم ؛

 

 نه به این جرم که حیوان پلیدیست ،

 بد است . . .

و نه چون نسبت سودش به ضرر ،

 یک به صد است . . .

طفل معصوم ،

 به گرد سر من می چرخید ،

به خیالش قندم ،

 یا چنان اغذیه ی مشهورش :

تا به این حد گندم . . .

خوب کردم که نخست ،

 بال و پرش را کندم . . .

من به این جرم :

 که از یاد تو بیرونم کرد ،

 

 مگسی را کشتم . . .

 *******************

نوشته شده توسط مهسا در 10:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

باران عشق

  می چراند باد ابرها را . . .

می کشد فریاد رعد ، در دل سکوت . . .

می کند روشن برق ، لحظه ی تاریک را . . .

تا ببارد  باران . . .

                        عاشق بارانم . . .

هرگاه در باد قدم می زنم و یا

قطرات باران جسمم را لمس می کند ،

تو را به یاد می آورم ،

که عطر باران می دهی . . .

و هرگاه به کوه ، به دشت ، به صحرا ،

به رود و به دریا می روم ؛

تا که رنگهای عشق  را در تنهایی خود بر دامن بوم سپید بپاشم ؛

تو ای ماه مهربانم : مرا به خاطر آر . . . ای عشق من ؛

چرا که قلبم را به دست خدای عشق دادم ،

اما وجودم اسیر این دیوارها ست . . .

و تو ای خوب من : می دانی که کدام دیوارها مرا در بند کشیده اند . . .

وقتی آواز دلنشین باران را شنیدم ، از تمامی آن دیوارها گریختم ،

بوی خاک تمام وجود خالی ام را لبریز کرد . . .

قطرات باران تنها ئیم را شست و

دانستم که عشق آن سوی دیوارها ست . . .

طراوت دوستی ، لذت بهاری ،

حس مستی ، لمس زندگی ،

و تمامی خوبی ها را در ترانه های عاشقانه اش ، شنیده ام

و تولد دگر بارم را در قطراتش لمس کرده ام . . .

ای باران ببار و عاشق ترم کن ؛

که تو را چون خدایان می پرستم که هرگاه می باری ،

برایم او را به ارمغان می آوری . . .

قطرات پاکت می شویند شیشه ی غبار گرفته ی دلم را . . .

تا از ورای آن نظاره کنم ، پرواز پاک ترین موجودات عشق را ،

که به صحرای تنهایی ام پر می گشایند . . .

ای باران ببار و عاشق ترم کن . . .

ببار که من ،

                                عاشق بارانم . . .

                   *******************************

               

نوشته شده توسط مهسا در 12:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

مهتاب خاموش

   

خورشید به عادت همیشگی خود با روز وداع کرده . . . . . . .

شب شده و با عظمتی خیره کننده به دنبال خود روز دیگر را به همراه دارد ،

اما در این میان یک نگاه هنوز بی صبرانه بیدار است و انتظار آمدنت را

می کشد تا تو بتابی     ماه من . . .

شب آمده و من دگر بار گریستم . . . . از ترس ، نه چنان که بتوانم گفت ،

                                شاید ز تنهایی . . .

در جهانی بدین زیبایی شبی این چنین تاریک و زشت چگونه به وجود آمده؟؟

آری : گریستم نه چنان که بتوان گفت ؛ چون تو را به آسمان تیره و تاریکم

ندیدم . . .        (( مهتاب خاموشم ))

کجایی مهتاب شبهای من ؟؟        بتاب . . .

بتاب و روشن باش و آرامش ببخش به قلب تنها و خسته ام .

بتاب به شبهای من که دیگر ز تنهایی بیمی نداشته باشم .

بتاب و عاشقترم کن تا در پناه این شب سیاه از انتهای هر چه نسیم است

بوزم ودیوانه وار فرود آیم با گیسوان سنگینم در دستهای عاشق تو . . .

با من بیا . . . . . .         زیرا که نا تمام مانده ام از تو . . . . . . .

چه آرام نشسته ایی ، بی خبر ز من !!! . . .   

بگو با این همه سکوت چه کنم ؟ ؟

                          ای ماه من : با من سخن بگو . . .

                          ای تمام پیکرم ؛ تشنه نوازشت . . .

ای که با تو بودنم سعادتیست ، ای که ز یاد تو پر شده روز و شبهای من . .

تمام لحظه هایم تویی زندگانی من . . .     حرفی بزن . . .

که با سکوت ، ملال خویش را تا کرانه غم انگیز ظلمتی عظیم کشانده ایی ؛

و من میترسم زین همه سکوت و خاموشی که مرا در آغوش گرفته .

بشکن ماه من این سکوت را . . . و لحظه ایی با من سخنی بگو . . .

بگو آنچه را که دیدگان پر فروغ ساکتت با نگاه به من میگفتند ؛

با زبان خود به من بگو . . . که تشنه یک کلام پر محبت توام .

تو که خویش را هیچ خوانده ایی ، تو که در ورای پرده سکوت مانده ایی ؛

بگو. . . . . . . که من سخت دلتنگ صدایت هستم . . .

لحظه ایی با من باش و با من سخن بگو . . . تا پر شوم از عشق ؛

از عشق تو . . . زیرا تنها تو را دوست می دارم . . .

تو را به خاطر خودت . . . نه برای تمنا های دل خویش دوست می دارم ؛

تو را نه به خاطر خودم . . . که به خاطر خودت .

نمی دانم . . نمی دانم چگونه بگویم که می دانم هیچ نمی دانم جز تنها قدر تو را.

دلتنگم  عزیز . . .           برای تو . . .

                                    می شنوی . . .

دلتنگی های مرا باد ترانه ایی می خواند ، و رویاهایم را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد.

دلتنگ هستم و دلتنگی هایم به باران می ماند . . .

                                  می بارد و می بارد . . .

و من می دانم که سکوت سرشار از سخنان نا گفته است ................

و در این سکوت نیز حقیقتی نهفته است . . . .

                                                         حقیقت تو و من . . .

                                 ************************

نوشته شده توسط مهسا در 13:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

تولدم مبارک

من امروز به نیت گام نهادنم به بیست و چندمین بهار زندگیم . . .

بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده می کنم. . .

بیست و . . . گلدان را آب می دهم . . .

بیست و . . . کبوتر را آزاد می کنم . . .

بیست و . . . گل را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند . . .

بیست و چند بار آه می کشم . . .

بیست و چند هزار بار سر بر آسمان کرده و تنها ترین ماه

آسمان دلم را دعا می کنم . . .

بیست و چند بار خوشبختی اش را از خدای خود می خواهم . . .

بیست وچند هزار بار در بیست و چند هزار لحن مختلف می گویم

که : ماه زیبای من بیست و چند هزار سال آینده هم همینقدر

                           دوستت دارم . . .

بیست و چند هزار بار خدای مهربان و دوست داشتنی ام را در

بیست و چند حالت سبز و چند اشک زلال صدا می زنم و از او

برای بیست و چند هزارمین دفعه به خاطر لطافت روح مهربانش

تشکر خواهم کرد . . .

و بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفتر خاطرات

بیست و چند صفحه ایی ام برای روز تولد خود خواهم نوشت:

مهسا جان بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن

عدد مجهول . . . . . لمس بودنت مبارک . . . . . . .

   ((   اصلا خیلی ساده می گویم : تولدم مبارک   ))

              ************************

نوشته شده توسط مهسا در 13:17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم تیر 1387

سنگ صبور

حکایت تازه ایی نیست ، قصه دیوونه شدن

قصه با تو ساختن و دوباره ویرونه شدن

هنوز توی شبای من ، همیشگی ترین تویی

تو قاب خالی نگام ، اول و آخرین تویی

ماه عزیز و خوب من ، رحمی بکن به گریه هام

تویی که می شناسی منو ، می دونی با تو پا به پام

هم نفس ترانه هام ، بارونیه چشمای من

می خوای که باورت کنم ! به خلوت شبم بزن

صدای تو خط می کشه رو واژه های سوت و کور

رسیده وقت عاشقی، تویی برام سنگ صبور

ماه قشنگ و نازنین ، تنها تویی هم نفسم

این من ساده و حقیر با تو به اوج می رسم

            ******************

نوشته شده توسط مهسا در 9:35 |  لینک ثابت   •